|
رنگارنگ جمعه 5 شهریور 1389 :: نويسنده : مرجان ب
جمعه 5 شهریور 1389 :: نويسنده : مرجان ب
جمعه 5 شهریور 1389 :: نويسنده : مرجان ب
جمعه 5 شهریور 1389 :: نويسنده : مرجان ب
خدا چراغی به او داد
روز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت : چیزی از من بخواهید هر چه که باشد شما را خواهم داد و هر که آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را . دراین میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی نه آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده . نام او کرم شب تاب شد . خدا گفت : آن نوری که با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی . و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست زیرا از خدا جز خدا نباید خواست . هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است .
عرفان نظرآهاری http://www.kocholo.org/ جمعه 5 شهریور 1389 :: نويسنده : مرجان ب
جمعه 5 شهریور 1389 :: نويسنده : مرجان ب
درباره وبلاگ سلام دوستای عزیزم.این وبلاگ رو باز کردم تا هر عکسی که دوست دارم رو به همه شما نشون بدم.امیدوارم شما هم با نظراتتون منو راهنمایی کنید.ممنونم مطالب اخير پيوندها نويسندگان آمار وبلاگ
| |
|
|
|
| ||||||||||